
خط كشي آسمان در نزديكي هاي غروب بعد از زنجان ابتداي مسير به سوي تبريز . چند روزي فرار از از اين همه كار و دردسر و مشكلات واقعا چسبيد جاي همه خالي.خيلي دلم مي خواهد در مورد مطلبي كه چند وقتي است درمورد نوشتن آن فكر مي كنم دست بكار بشوم ولي عكسي كه هر چند يك كم با آن مرتبط باشه گير نياوردم پس از خير عكس گذشتم ، ولي هر چند كوتاه آن موضوع را مي نويسم
نمي دانم ما آدم ها چرا اين قدر زود از قالب خود خارج شده و همه چيز چه از ديد فرهنگي و چه از ديد اخلاقي و غيره را دور ريخته ايم و الگوهايي كه هماهنگي با ما و گذشته هاي ندارد را بكار مي گيريم. در گذشته اگر هم نديده باشم هم من و هم شما حتما شنيده ايد كه اگر كسي گره اي در كاري داشت در دوست و فاميل و اطرافيان آن گرفتار همه بسيج مي شدند طوري كه به امورات خودشان لطمه نخورد گره از كار او باز مي كردند و اين سنت حسنه بود ولي امروز وقتي گره اي در كاري مي افتد بعضي ها كه مي توانند كمك كنند دست پيش مي گيرند كه يك وقتي پس نيافتندو جلو جلو نق نداشتن و مشكل مي زنند و جالب اينجاست كه اين داستان در مورد بستگان درجه اول هم صادق است كه خواهر به خواهر يا برادر با برادر هم اينگونه شده اند واقعا نمي دانم بكجا مي رويم اي كاش همان زندگي هاي سنتي قديمي را داشتم و از قيد و بند اين زندگي لعنتي ماشيني كوفتي نصيبي نمي داشتيم . نمي دانم من خيلي قديمي فكر مي كنم يا حقيقت آن است كه صفا ها و صميميت ها در گذشته بيشتر بود و امروزه همه چيز بي احساس و ماشيني شده . ياد آن روزها بخير








