
صدام لحظاتي قبل از اعدام . طناب به اين كلفتي و مرگ و اين همه حقارت نوش جانش هر چند برايش همه اينها كم بود و استحقاق خفت بيشتري را داشت .

صدام حسين ديكتاتور عراق كه امروز صبح اعدام شد؛ لحظاتي قبل از اعدام در حال طي شدن مقدمات . بالاخره به سزاي اعمالش رسيد هر چند به نظرم حقش بود بيشتر زجرش مي دادند به هرحال خوشحالم.

برف در تهران 5 شنبه 7/10/1385 ساعت 4 عصر

روتوش باشي عزيز من را هم به يلدا بازي دعوت كرده البته به خاطر يك سري كار هاي شخصي ام چند روزي يا نبودم يا اينقدر گرفتار بودم كه دير خبر دار شدم و اگر دفتر نارنجي از اين دعوت نمي گفت شايد به اين زودي ها خبر دار نمي شدم در هر صورت بسيار ممنون چون واقعا خبر نداشتم و هر چند بعد از شب يلدا اين مطلب را مي نويسم اما نمي خواهم از گردونه بازي دور بمونم پس؛ اون 5 نكته :
1- خيلي سيب قرمز دوست دارم اون هم روزي 4 يا 5 تا حتي وقتي دبستان مي رفتم يكي از عاداتم خوردن سيب در رختخواب بوده .مامانم مي گه مثل موش زير پتو يواشكي سيبي كه از قبل قايم كرده بودي مي خوردي كه مبادا تنبيه شوي بخاطر زياده روي در خوردن سيب .(چقدر شكمو بودم البته الان هم هستم ها ولي شايعه است گوش ندهيد اونها كه با من دشمن هستن مي گن).
2- از بچگي عاشق ماشين و رانندگي بودم و در 4 يا 5 سالگي از روي مارك ماشين ها اونها را مي شناختم و يادم مياد هميشه با حسرت به كارهاي بابام پشت فرمان با دقت نگاه مي كردم براي همين در اول دبستان ماشين عمويم را كه در حياط روشن كردم و به در كوبيدم خوشبختانه خيلي چيزيش نشد اما عموي گلم كه هنوز هم با تمام وجود دوستش دارم نگذاشت دعوايم كنند و همين باعث شد كه پشتكارم را دو چندان كنم و در روز امتحان گواهينامه در همان بار اول از بين 150 نفر فقط 3 نفر قبول شدن كه يكي هم من بودم .(راستي پسر كو ندارد نشان از پدر هم در مورد طاها صادق است دقيقا رفتار هاي منو انجام مي دهد با اين تفاوت كه هنوز ماشين را به در نكوبيده البته هنوز 6 ماهي از كلاس اول مونده و دير نشده).
3- شايد بيش ازحد و اندازه قانونگراهستم براي همين يادم نمي آيد تا حالا دعوا كرده باشم و مطلبي كه هميشه بر آن به عنوان يك امتياز جدا كننده براي خودم تكيه مي كنم اينكه همواره رانندگي براي من چيزي شبيه تفريح است و هرگز از آن خسته نمي شوم و در طول سال چه در شهر و چه در جاده هاي بين شهري زياد سفر و رانندگي مي كنم اما الان بعد از 18 سال رانندگي هرگز جريمه نشده ام و از كورس انداختن و كل كل با ديگران از ابتدا تا كنون مخالف بوده ام و حالم بهم مي خورده( خيلي احمقم نه ؟)
4- هميشه خيلي اخلاق هاي عجيب و غريب داشته و دارم و به همين دليل با ساير دوستانم فرق مي كردم و مي كنم. يكي از بزرگترين اين تفاوتها اين بوده كه با افراد خيلي زيادي آشنايي و دوستي دارم ولي بقول عزيزي روابطم تا سر كوچه امان بوده و بس يا بقولي هرگز رفيق باز نبوده ام و نيستم ولي اين به معني منزوي بودن هم نيست يعني دوستان را وارد زندگي ام نمي كنم. ولي علامت بزرگي كه بين بيشتر دوستانم فكر كنم به آن معروف باشم (مثلا روتوشباشي و دفتر نارنجي) ايناست كه من ديوانه وار مخالف سيگار ومشروبات هستم و در هر جمعي با هر گرايش و نظري وظائف و مسائل مذهبي ام پا برجا بوده و انجام مي دهم و تغيير نكرده و نمي كند.
اين كه بايد 5 نفر را دعوت كنيم خيلي سخته اگر تكراري قبوله كه بنويسم اگر نه خودتون بياييد و خودتون را دعوت كنيد . وقت نكردم ببينم اين دوستام قبلا تو بازي بودن يا نه ولي من دعوت مي كنم اگر تكراي بود به بزرگي خودتان ببخشيد
آزاده اكبري - اكرم ديداري -
امروز دو نفر كه فكر كنم هر دو يكي هستند نظرشان را در مورد عكس شب يلدا گذاشته بودند و گفته بود كه خيلي ها اين شب را در تنهايي گذراندند؛ من هم منكر اين بحث نيستم و خيلي هم از اين بابت ناراحت هستم . نمي دانم چرا اين مطلب را نوشتم اما هر چه هست اينكه بعضي كارشان از با سيلي سرخ نگه داشتن گذشته و اصلا حال و روز خوبي ندارند و شنيدن اوضاع اين عزيزان براي در فكر فرو رفتن چندين روزه كافي است هر چند كاري نمي توان از پيش برد كه نمونه خوبي از اين دسته سرگذشت خانمي همراه با 3 فرزندش است كه در روزنامه اعتماد امروز 3/10/85 چاپ شده است .
اين لينك مطلب است كه خواهش مي كنم بخوانيد؛ اگر دلي از سنگ نداشته باشيد بي شك دلتان به درد خواهد آمد و مثل من به اين فكر مي كنيد كه با وجود مشكلات فراوان زندگي خود چگونه مي توان كمكي هر چند نا چيز به اين همشهريان كرد تا ذره اي از مشكلات آنان رفع شود.
شايد يكي از علتهاي نوشتن اين مطلب اين باشد كه تا حدي جواب آن دوستان را كه در بالا گفتم بدهم تا بدانند ما از اون مرفهين بي درد نيستيم (خودم رو ميگويم)؛ بلكه دلم نيز از شنيدن اين مشكلات به درد آمده و بدتر از آن اينكه نمي توانم كاري هم انجام دهم نيز بر ناراحتي ها مي افزايد.

دیشب شب یلدا بلندترین شب سال بود. این هم از اون عادات و رسوم خوش ایرانی است که دور هم بودن از بهترین فایده های آن است که برای من دنیا ارزش دارد. به هر حال جای همگی خالی.

بالاخره به دلش هواي حوا زد و رفت.
اين لينك خبر از خيرگزاري فارس در مورد فوت ناصر عبداللهي
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8509290378

رويش نو در جلوي كهنه ها و پس زدن آن.

چقدر شهروندان قانونمندی هستیم؟؟؟!!! هم ساکنین محل و هم شهرداری گفته اند و تابلو بر دیوار زده اند که زباله نریزید و اهالی هم واقعا سنگ تمام گذاشته اند.

پنجره هایی روشن و خاموش.

این هم حسن سربخشیان با عوامل پشت صحنه در حال آماده شدن و لحظاتی قبل از شروع مصاحبه .

بیشتر افرادی که در حرفه عکاسی خبری کار می کند اگر حسن سربخشیان را نشناسند حتما اسم او را شنیده و کارهای او را دیده اند. دیشب حاج حسن در ارتباط با زلزله بم و خاطرات آن روزها مصاحبه ای داشت تا خاطراتش را از آن زلزله بازگو کند.
این عکس هم قبل از شروع مصاحبه است؛ راستش من نفهمیدم کدام دادگاه را می خواست رسمی اعلام کند اما جای شکرش باقی است که این چکش را بیشتر از این پایین نبرد و همه چیز هم به خیر و خوشی تمام شد.
