امروز دو نفر كه فكر كنم هر دو يكي هستند نظرشان را در مورد عكس شب يلدا گذاشته بودند و گفته بود كه خيلي ها اين شب را در تنهايي گذراندند؛ من هم منكر اين بحث نيستم و خيلي هم از اين بابت ناراحت هستم . نمي دانم چرا اين مطلب را نوشتم اما هر چه هست اينكه بعضي كارشان از با سيلي سرخ نگه داشتن گذشته و اصلا حال و روز خوبي ندارند و شنيدن اوضاع اين عزيزان براي در فكر فرو رفتن چندين روزه كافي است هر چند كاري نمي توان از پيش برد كه نمونه خوبي از اين دسته سرگذشت خانمي همراه با 3 فرزندش است كه در روزنامه اعتماد امروز 3/10/85 چاپ شده است .
اين لينك مطلب است كه خواهش مي كنم بخوانيد؛ اگر دلي از سنگ نداشته باشيد بي شك دلتان به درد خواهد آمد و مثل من به اين فكر مي كنيد كه با وجود مشكلات فراوان زندگي خود چگونه مي توان كمكي هر چند نا چيز به اين همشهريان كرد تا ذره اي از مشكلات آنان رفع شود.
شايد يكي از علتهاي نوشتن اين مطلب اين باشد كه تا حدي جواب آن دوستان را كه در بالا گفتم بدهم تا بدانند ما از اون مرفهين بي درد نيستيم (خودم رو ميگويم)؛ بلكه دلم نيز از شنيدن اين مشكلات به درد آمده و بدتر از آن اينكه نمي توانم كاري هم انجام دهم نيز بر ناراحتي ها مي افزايد.
