
باور كنيد نمي خواهم نق بزنم ولي از بيماري و مريضي ديگر خسته شديم . از جمعه شب ترمه به دليل عفونت ادراري و خوني در بيمارستان بستري كردند و تصور كنيد به يك بچه 7 ماهه چطوري مي شود سرم وصل كرد؟؟؟ خلاصه من كه هيچ چيزي از مراسم امسال عاشورا و تاسوعا نديدم البته خيلي هم گله ندارم شايد خيري در آن بوده ولي براي همه بيماران از جمله اين كوچولوي من دعا كنيد چرا كه ديگرا از دكتر و دارو و درمان هم متنفر شده ايم و هم خسته.

حاصل كار امسال من در عاشورا و تاسوعا اين عصر يخبندان جديد است . فكر كنم خيلي خوش شانس بوده ام كه علي رغم اينكه از دو روز قبل از عاشورا گرفتار بيماري ترمه و در نهايت بستري كردنش در بيمارستان بوده ام ؛ باز هم در ظهر عاشورا وقتي آتش نشاني براي تخريب اين قنديل به تمام معني بزرگ آمده بودند من هم از بيمارستان بيرون آمدم و اين شد شكار امروزم.
اين عكس را در ظهر عاشورا از ضلع شمالي ساختمانهاي سامان در بلوار كشاورز گرفته ام و براي پائين ريختن اين قنديل ها آتش نشاني خيابان را بسته بود و هر تكه اين قنديل ها كه مي افتاد صدايي وحشتناك مثل بمب داشت .

خيلي وقته كه دلم مي خواهد با همان ادبيات وصله و پينه اي كه دارم مطالبي را بنويسم ولي نمي دانم چرا مثل هواي بيرون ذهن و دستم يخ زده اند. البته تا حدي هم در شك هستم كه آنچه را كه مدتي است با خودم طرز نوشتن و نگارش كلماتش را مرتب مي كنم اصلا بنويسم يا نه چون بيشترش گله و شكايت است و اعتراض است ولي شايد وقتي ديگر اين كار را كردم.
در هر حال فكركنم دليلش بيشتر سر دو راهي بودن هست تا تنبلي.

اين هم از يك شب برفي (اگر اشتباه نكنم 3 شنبه شب هفته قبل كه مي شود11 دي ماه 86). راستش خودم تا وقتي عكس را با فتو شاپ باز نكرده بودم باورم نمي شد اينطوري از آب در آمده باشد. اين عكس را در حالت P و با سه پايه گرفتم و بي هيچ تغيير ودستكاري و البته به انتخاب آرش خان ياوري از بين چندين عكس در اينجا قرار دادم خوشحال مي شوم نظرتان را در موردش بدانم.

نمي دانم سريال از سرزمين شمالي را كه 15-20 سال قبل از تلويزيون پخش مي شد را به ياد مي آوريد يا نه ؟ ولي براي من و خيلي از كساني كه با آنها صحبت كرده ام اين سريال تداعي كننده زمستان و سرما و سردي هوا بوده است . امروز هم دقيقا در تهران يك همچنين شرايطي حاكم بود . برف عجيبي باريده و بود و بعد از چندين سال مثل فيلمهايي كه در تلويزيون ها ديده بودم حتي سطح خيابانهاي اصلي مثل ستارخان و فلكه دوم صادقيه و .... بطور كامل پوشيده از برف و يخ كوبيده شده بود و با كوچكترين حركت حساب نشده حداقل 7-8 متر را سر مي خورديد و زمين خوردن هم جزء لاينفك آن است (البته اگر به نقاط مركزي تهران سري زده باشيد حتما متوجه شده ايد كه مشكلات رفت و آمد به نسبت حاشيه ها كمتر است و رفت و آمد در آنجاها وضعيت بهتري داشت).
واقعا اين حجم برفي كه ديدم من را ياد دوران سالهاي سوم يا چهارم دبستانم انداخت؛ برفها در آن زمان اينقدر زياد بودند كه نظام همه چيز را برهم مي زدند وامروز نيز اين چنين بود. در طول اين سالها به جز در تبريز كه خوب شهري سردسير است چنين برفي را نديده بودم ولي با همه مشكلاتش مثل دير رسيدن به سر كار نهايت لذت را در پياده روي در اين برف بردم ؛ جاي همگي شما ها خالي.
من هميشه گفته ام از برف و صحنه هاي بعد از بارش آن بي نهايت لذت مي برم هر چند مي دانم يك دنيا مشكلات و سختي بدنبال دارد اما خوب چه كنم اين هم سليقه من است ولي اميدوارم زيبايي هاي برف بر سختي ها و مشكلاتي بچربد و آنها را كم رنگ تر كند.
