بايگانی December 2009
محرم سال 88

ASHURA-88.jpg

محرم امسال هم شروع شد ولي من بر خلاف سالهاي قبل و به 1001 دليل مرتبط و نامربوط نتوانستم بجز چند حضور كوتاه ، حضوري در مجالس امام حسين ع داشته باشم و با اوضاع كاري خاصي كه اين روزها دارم عاشورا هم نمي توانم باشم و سركار خواهم بود. هر چند فكر نمي كنم حضور فيزيكي خيلي هم لازم باشد چرا كه ارتباط قلبي لازم است كه اميدوارم اين ارتباط برقرار گردد.
امسال با گشت خيلي كوتاهي كه زدم ولي موارد جالبي ديدم كه بعضي ها براي اولين بار مي ديدم و شايد هم رشد تكنولوژي دليل آن باشد و از آن جمله به مغازه اي بود كه در پياده رو ميزي را پارچه سياه كشيده بود و به مردم چاي مي داد ولي وسيله توزيعش جالب بود .سيم برقي كشيده بود و چاي ساز را آنجا گذاشته بود و چاي را سريع و داغ و تازه تقديم مردم مي كرد.ايده خوبي بود هم داغ و خيلي تازه بود و هم صرفه جويي در انرژي چرا كه بي خودي گاز روشن نگه نمي داشت و چاي هم به اصطلاح كهنه نمي شد.
به هر حال اين قوري هم با اين شكل را براي اولين بار بود كه ديدم و خيلي هم به نظرم زيبا آمد و فكر كنم با مناسبت و زمان استفاده اش خيلي هماهنگي دارد
.

بن بست سروستان

SARVESTAN-THE-END.jpg

زماني كه حدود 3 ماه قبل داشتيم از اين بن بست سروستان اسباب كشي مي كرديم و خاطرات 30 ساله اش را با خود مي بردم حس عجيبي داشتم نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟؟ خوشحال از اينكه محل جديد منزل جديد و كلا شروعي ديگر ولي در مقابل يك عمر و زندگي خودم و خانواده ام را از سوم دستان و تا الان كه پسرم چهارم دبستان است را دارم مي گذارم و مي روم.روزهاي خوب و بد اين بن بست برايم بي شمارند ولي به هر حال دل كندم و رفتم اما روزي نيست كه صحبت از آن محل نشود يا حداقل هفته اي يك باربه بهانه خريد يا انجام كاري سري به محل قديم نزنم .
درسي كه از اين جابجايي آموختم اينكه انسان بالاخره خودش را با محيط و شرايط جديد وفق ميدهد اما خوب اين مسئله در افراد شدت و ضعف دارد.به هر حال اين هم تجربه اي بود كه تصورم اين بود كه كنار آمدن با آن سخت است ولي خيلي هم اينگونه نبود

دختربچه

dokhtar.jpg

اين دختر بچه از جمله اندك ساكنين روستاي زيبا و تاريخي ابيانه است . البته همانطور كه از صورتش پيداست از جمله افاغنه اي است كه در ايران مشغول كار و زندگي هستند . بسيار دختر بچه اي بامزه وشيرين بود و همين باعث شد نيم ساعت يا يك ساعتي را براي بازي با او بگذرانيم ولي جالب اينكه بعد از نزديك به يك ساعت تازه كوچولو يادش افتاد كه بايد غريبي كند و گريه كند كه ما هم به اين بهانه از او دل كنده و مسيرمان را ادامه داديم و رفتيم. اين هم لحظه بغض و شروع گريه اين كوچولوي نازنين .
خدا نگهدارش باشد